فرشته نگهبان
* سوناتهای رزاری یکی از اجراهای آماده گروه تئاتر بین است که در گونه اجراهای «کنسرت پرفورمنس» قرار میگیرد.
** این نوشته در شماره نخست نشریه کاغذ بین چاپ شده است.
سوناتهای رزاری، یک اجرای شنیداری مشتمل بر بخشهایی از مجموعه سوناتهای رزاری اثر هنریش فرانتس بیبر برای ویلن و هارپسیکورد، و کولاژهای اوازی است که توسط اجراگران گروه تئاتر بین به همراهی نوید گوهری (ویلن) و لیلا فروغی (هارپسیکورد) در فضای تمرین اجرا خواهد شد.
این سهخطی اجرا است؛ خلاصهای شبیه تمام خلاصهها. اجرا؟ برای من گفتگویی است خودمانی.
کم پیش نیامده که در پشت صحنه حضور داشته باشم و بعد، آن چیزیی که روی صحنه می دیده ام، ذوقم را کور نکرده باشد. دست و پازدن، مضحکش می کند. تلاش مذبوحانه برای ادای چزیی را درآوردن، از اجرا دورم می کند. اینکه لحظه ای که به تو برسد چون تماشاگری پس نگاهی بالا به پایین تو را تعقیب میکند. حالم را بهم میزند. ۱۰ اجرا دیدهام. روزهایی بوده که اجرا برایم زیاد باشد یا به همان خوبی همیشه نباشد. اما لحظهای پیش نیامده حس کنم این گروه به در و دیوار بزند تا چیزی بیرون از خودش باشد. پروسه از همان روز اولیه، طوری با احترام به تماشاگرش پیش میرود که در اولین اجرا برایم باورکردنی نبود.
اوایل اجراها بود و ساختاری کلی در حال شکل گرفتن. میدیدم یکی از بحثهای پشت صحنه این شده که ما همین یک ربع تاخیر را هم نباید داشته باشیم. میدیدم تعداد صندلیها مسئله شده، چون فکر میکردند تماشاگر اذیت میشود. میدیدم رزرو، به همان ترتیب ساعتی است که آدمها پیغام دادهاند. میدیدم که وقتی میهمانها میرسند، اجراگران نه در سالن اجرا، که میان آنها حضور دارند. نوید میآمد و تاکید میکرد که این معاشرت بخشی از اجراست. میدیدم. بیشتر از اینها میدیدم و حض میکردم.
اینها را کنار اتفاقاتی میگذارم که در سالن اجرا میافتد. قطعههای انتخاب شده در هر دو سو، فارغ از هر چیز دیگر، انگار با من تماشاگر گفتوگو میکند. گفتوگویی که جای نفس میگذارد، به تو امکان فکر کردن میدهد، به جای هل دادنت گوشه رینگ، قدم به قدم همراهیات میکند و اگر حرفی دارد دنبال تحمیل کردنش نیست، و فکر میکنم این فقط و فقط به انتخاب قطعهها مربوط نیست. مثلا چرا باید کوک بین قطعهها جلوی چشم تماشاگر اتفاق بیفتد؟ چرا سالن دو سویه چیده شده و نور سمت خوانندهها بعد از هربار خواندن خاموش میشود و نور طرف دیگر تا پیش از رورانس روشن است؟ چرا ترتیب آوازها طوری است که گویی تو را برای آن ضجه آخر آماده میکنند؟ چرا بعد از آن ضجه، تمام چراغها خاموش میشوند و نوید تک و تنها، بدون حضور بقیه اجراگران، سولوی فرشته نگهبان را مینوازد؟
فکر میکنم تمام آن پشت صحنه، تمام آن معاشرتهای قبل و بعد از اجرا، تمام آن سوناتها، آوازها، همهاش چیده شده که آن سولو، به سان آغوشی امن، پس از آن ضجه که انگار دارد گلوی همهمان را پاره میکند، عمل کند. آغوش کسی که دردت را میفهمد. حرف نمیزند، دلداریات نمیدهد، غمت را کوچک یا بزرگ نمیکند، حتی این «میفهمم» را به زبان نمیآورد. دردتان مشترک است و حالا هم درد، آغوشش را برایت باز کرده. پناه میبری.
۲۹ مهر ۱۴۰۳ / علی تحصیری